شيون شيپورها بعد از خروش خروس بامدادی
در يكی از روزهای بهاری مردم را به پای صندوقهای رأی كشاند. خواب از
چشم نرسته و چشم از خواب نَشُسته رئيس محبوب خود برگزيدند.
چون رئيس بر مسند رياست نشست، دل نازكش
فساد و بيكاری رايج را بر نتافت و در پی چاره برآمد. سفری چند به
اطراف و اکناف داشت و رونق بازار ديگران ديد. چون از خبرگان آن ديار
علت گرمی كارشان و كسادی بازارمان پرسيد گفتند: در اينجا كار به دست
مردم است و مقامات در خدمتشان، و شما را كار به دست مقامات است و
مردم در خدمتشان.
راهكار پرسيد، گفتند: چاره آن است كه
اجرای امور از مقامات بستانی و به مردم بسپاری.
رئيس عزم جزم نمود تا چنين كند و بدين
منظور مقامات را دستورات صادر، امريهها ابلاغ، بخشنامهها توزيع و
اطلاعيهها منتشر نمود. خلاصه زبانی و بيانی و كلامی چيزی كم نگذاشت.
مقامات كه در ابتدا اين دستورات و
تأكيدات شوخی میپنداشتند، نارضايتی خود بروز ندادند، اما چون رئيس و
مردم همه دل به تحقق اين آرزو بسته بودند، نگران شده گرد هم آمدند تا
تدبيری بينديشند. چون جمعشان بدون حضور رئيس جمع شد، هر يكی از ايشان
دگرگونه رأيی با رئيس داشت.
يكی میگفت: رئيس حالش خوش نبوده اگر
فرمايشی فرموده. ديگری گفت: اين حرفها اثرات زودگذر سفر رئيس است و
نبايد به آن توجهی داشت.
فلانالدولهای گفت: اگر ما از مصدر امور
به كنار رويم ندانم گردون به چه راه و روش خواهد شد و شمار زندگانی
مشتی نمكنشناس مدعی بر چه خوی و منش خواهد رفت. همه هستی ره ويرانی
گيرد و خون جگری و خاكساری، تشنگی و گرسنگی، همهجا را فراگيرد.
بهمانالدولهای فرياد زد: آشيان هما
پروازگاه مگس نشود. اين بار زور پيل میخواهد پشه را اينجا به چه كار
آيد؟ رخش بايد تا تن رستم كشد و اين فرمايشات كه كار از دست ما خارج
كنند هذيان است و ريشخند مردم.
همه يكدل و يكرنگ با صدايی بلند حرف دل
خود بر خلاف خواسته رئيس بيان میكردند كه ناگاه مقامی بالاتر از جای
برخاست و گفت: مرا نظر بر رأی رئيس است.
پرسيدند: رأی رئيس را چه مزيت بر فكر اين
همه مقامات ديدی؟
گفت: به موجب آن كه ايشان را فقط وقت
برای سخنرانی است و انجام كارها در يد اختيار ماست، پس همه گوئيم
موافقيم تا هم رئيس را خوش آيد، هم مردم را، و بعدها كه به سرمنزل
مقصود نرسيدند به علت متابعت از معاتبت امن باشيم.
اين رأی همه را خوش آمد و بر آن همداستان
شدند و جهت اعلام وفا در آشكار و اعمال جفا در خفا برنامهها ريختند.
يكی را برنامه اول و ديگری را نامی ننهادند. براساس برنامه اول
مقامات سمينارها برگزار و همايشها و نمايشها برقرار و سخنرانیها و
خطابهها ايراد نمودند. مردم مورد خطاب قرار میدادند و هر يكی از
ديگری گوی سبقت در دادن وعده و وعيد میربود.
از جمله صنيعالدوله گفت: سخن دلنشان رئيس
مبنی بر سپردن كار به شما مردم همچو بهشتی پر از درختان گلفشان است
كه عطر لاله و نرگسش همه جا عطرافشان است. خزانتان خرم بهار آورد و
در و ديوارتان بتان و نگاران.
تجارالدوله گفت: گدايان اين سامان شاهی يابند و موران آن نوبت سليمانی گيرند و پشهها بال همايی گشايند و
ويرانیها رنگ آبادی گيرند.
ارشادالدوله گفت: زبان از سپاس اين
سرفرازی لال است و دل از پاس قدردانی در اين مردمنوازی عاجز و
ناتوان. زنهار از اين دستور خردپسند كه مردانه به كارش بنديم.
خلاصه مدت مديدی به زبانهای چرب و نرم و
گفتار شيرين و گرم كه مار از سوراخ كشيدی و مرغ از شاخ، سخنها راندند
و افسونها خواندند و مردم مشغول نمودند. اما چون كارها همچنان به
نزديكان و اقوام و زيردستان و بیهنران و تنپروران و گردن كلفتان
میسپردند، سرانجام دل مردم از امروز و فردای آنها به تنگ آمد مينای
اميد و شكيبشان به سنگ. چون چنين ديدند و گفتارشان بر آن هنجار
شنيدند از ايشان دست برداشته و هست و بودشان باد انگاشتند و گفت
دلسوزشان لاغ پنداشتند و گفتار و كردارشان پيچدرپيچ و هيچدرهيچ
دانستند و ديگر گامی در راهشان برنداشتند.
رئيس چون اين وقايع شنيد، از جفای مقامات
سخت برآشفت و نمايندهای ويژه جهت تدبير امور برگزيد و رأی و دستور
نماينده را چون رأی و دستور خود دانست.
جلسهای ويژه با حضور مقامات و مردم از
طرف نماينده ويژه درخواست شد كه موقعيتی بود برای مردم و مصيبتی برای
مقامات.
چون مقامات، مقامات خود در خطر ديدند،
بلادرنگ گردهم آمدند و هر يكی در دفاع از عملكرد و توجيه مواضع و
كوبيدن نظرات مخالف بر ديگری پيشی جست و بر همپيمانی و همداستانی عهد
مجدد بستند.
چون وقت جلسه موعود فرا رسيد، مقامات در
بالا و مردم در پايين گردهم آمدند و نماينده ويژه نيز مابين اين دو
جاگرفت. نماينده از جا بپاخاست به جايگاهی بلند در مجلس رفته و در
حالی که مردم سراپا گوش و مقامات نيز خاموش بودند، با صدايی بلند و
لرزان و نگران رو به مقامات كرد و گفت: اميدوارم هر چه زودتر از بند
بيبند و باری رهايی جوئيد و كمند سردی و بيزاری بگسليد، فرزانهوار در
پی كار پوئيد و مردانه سامان روزگار جوئيد. اگر كيفر اين كردار
ناپسند و اين هنجار در شما گيرد ندانم به چه سرنوشتی دچار آئيد. همه
كارها پخش و پريشان، درهم و برهم ريخته و تافته و بافتهای ديرين را
تاروپود برهم و درهم گسيخته. كشت و خرمن مردم شكار دزد و موش است و
دشت و دمـن چراگاه آهو و خرگوش. گرگ بيابان شبان ميش و قوچ است. پند
نيكپسندانتان با اين همه رسوايی باد است و رنج و شكنج بينوايان از
ياد. راستی اگر اين كجپلاسیها راست باشد و آوازه اين رسوايی و
خودرأيی بیكم وكاست، دوده ما را دير يا زود از اين افراخته آذر جز
خاكستر نخواهد ماند.
چون بدينجا رسيد نماينده ويژه را بغضی
گلوگير گرفت و تنی چند از مردم زير بازوهای او گرفتند و به محل جلوسش
راهنما شدند.
رفيعالدوله كه مقامی بالاتر از مقامات
ديگر داشت بلافاصله از جا برخاست و چون قصد رفتن به جايگاه خطابه
داشت، پيشخدمتی مخصوص با سينی پر از آب ميوه به حضور رسيد و عرض كرد:
قربان آب هندوانه فراموش نشود.
رفيعالدوله ليوان سركشيد و چنين آغاز به
سخن كرد: دشمنهای دوستروی و مردم اهرمنخوی گزارشهای ناجور به عرض
رساندهاند، و سرکار نماينده ويژه با همه مهربانی، گزاف بدانديشان را
بیکاوش و جستوجوی شايان استوار ديده و سخت و سرکش بر ما رنجه شده و
در بدگويی و زشتجويی به پيشگاه مقامات از سنگ و سندان روی و سرپنجه
ساختهاند. بزودی خواهند دانست آن گفتهای مفت و گزافههای مهرسوز از
سرکينهتوزی بوده و البته ايشان پاکدهنیها و خوشسخنیها خواهند فرمود و
راه بازگشت پيش خواهند گرفت و ساز سازش خواهند نواخت. ولی چون دلی
پاک داشتهايم و نگاهی بیلغزش درد و رنجش ما کاستی خواهد خاست اما داغ
رنجش همچنان برجای خويش است. گروهی گوناگون هريک به راه و رنگی در
گرد ايشان جايی و باری دارند و بر آيين و آهنگی بهتر يا بدتر گفت و
گزاری، گرم و سردی لايند و پخته و خامی سرايند، ولی آن که گوش بديشان
دارد کيست؟ يا هوش بدان تُرَهات پريشان سپارد کدام؟ چه خواری و کدام
خاکساری از آن بيش که دوست دشمن گردد و فرشته سرشت اهرمن گيرد؟ مصلحت آن است که ايشان زبان تعرض کوتاه
کنند و تيغ خلاف از غلاف نکشند زيرا ما را کرامات بسيار است.
استواریهای ديرينه ما با رئيس که با رشتههای جانمان پيوند است بيش از
آنهاست که بازوی سختدلانِ سستگوهر تواند شکست، و بيشينه پيوند ما را
نيز بند و گره محکمتر از آن است که نيروی ناخن و کاوش انگشت هر
بیسروپايی تواند گشود.
رفيعالدوله آن سخنان بگفت، با گردنی
فراز و سينهای ستبر به سمت جايگاهش روانه شد. حضار را همهمه آغازشد.
طبيبالدوله چون اوضاع چنين ديد با صدای بلند گفت: خانمها و آقايان،
از اين نوشيدنیها بنوشيد و از ميوهجات روی ميز تناول کنيد که خواص
آنها بسيار است. اين ميز پربار که در پيش روی شماست نشانی از اراده
والای مقامات بر قوتبخشی به شما مردم دارد. از موز شروع کنيد که توان
انجام اموری که قرار است به شما سپرده شود را کسب نمائيد.
صحبت طبيبالدوله تمام نشده بود که
فلاحالدوله گفت: البته در خواص موز بسيار گفتهاند، اما مرا عقيده
چنين نيست، زيرا اگر موز آنقدر که میگويند قوت داشت اول کمر خود راست
کردی. البته ما چندين پروژه تحقيقاتی در اين باب تعريف کردهايم که
محققين و متخصصين صاحب فن در پی جستوجوی علتند آيا خمی موز از کمی
قوت اوست يا قوت آن باعث خمی شده و اميدواريم نتيجه اين تحقيقات
بزودی معلوم گردد تا در اختيار مردم قرار دهيم.
صنيعالدوله در ادامه افاضه فرمود که:
بنده هم معتقدم که ما نبايد در چنين جلسهای که بسيار حائز اهميت است
از موز که ميوهای است وارداتی نام و يادی ببريم چرا که با سياستهای
ما مبنی بر حمايت از توليد داخل سازگار نيست.
اديبالممالک اضافه کرد که: در شعر و سخن
قدما و ادبای ما نيز موز جايگاهی ندارد و در باب و فضيلت و جايگاه
ميوهجات شاعر فرموده:
در ميان ميوههای خوشمزه / شاه انگور است و
سلطان خربزه
طبيبالدوله گفت: ما در نظرات خود بايد
مسائل علمی را نيز مدنظر قرار دهيم و نبايد مضرات بعضی ميوههای داخلی
را از مردم پنهان کنيم. اين امر با سياست شفافسازی ما مغاير است. آيا تاکنون خربزه را با عسل تناول
کردهايد؟ چه غوغايی در درون بپا میکند!
اديبالممالک با لبخندی گفت: شما هم که
چون نماينده ويژه فقط بدیها را میبينيد. نماينده ويژه که با نيتی
ديگر در جلسه حاضر شده بود با صدای بلند گفت: آقايان اين حرفها چيست؟
ما در اينجا برای بحث و تبادل نظر جهت خواص ميوهها جمع نشدهايم ما
اينجائيم تا درد مردم بدانيم. اين بگفت و برفت.
طبيبالدوله به آرامی گفت: گوش تلخی
نماينده ويژه حاکی از آن است که مزه شيرين بعضی ميوهها را نچشيده از
عصاره انگور و رب انار و آب هندوانه ننوشيدهاند. باور نمیکردم مردی
از ما اين چنين با ميوهجات در ستيز باشد.
هنوز سخن آرام طبيبالدوله تمام نشده بود
که مردی از ميان مردم با صدای بلند فرياد زد: حق با نماينده ويژه
رئيس است. چرا به درد مردم نمیرسيد و به جای بررسی مشکلات اين
جفنگيات برهم میبافيد؟
مقامات همه برآشفته و روترش کرده به هم
نگاهی انداختند و رفيعالدوله رو به مردکرد و گفت: از کجايی، چه نامی،
چه صنعت دانی؟
گفت: از دهات اطرافم و نامم گداقلی است و
بیکارم.
پرسيد: دانی که توهين به مقامات جرم است؟
گفت : قصد توهين نداشتم.
گفت : انکار هم که میکنی؟ و ادامه داد:
چند سال داری؟ گفت: چهل و چند سال دارم. مرد مورد عتاب قرار داد و
گفت: وقتی از تو سئوالی میپرسم درست جواب بده. چهل و چند سال يعنی
چه؟ مرد که برآشفتگی رفيعالدوله را ديد با صدای آرام گفت: اينجانب در
روز جمعه ماه.....
هنوز کلامش منعقد نشده بود که مقامی از
جا بلند شده و با صدای بلند و تعجبانگيز پرسيد: روز جمعه؟
مرد که علت تعجب مقام را در نيافته بود
گفت: آری روز جمعه.
مقام باز هم با تعجب پرسيد: جمعه روز
تعطيل است چگونه به دنيا آمدی؟ آن هم دراين ديار که قوانين کار با
دقت و شدت هر چه بيشتر اجرا میشود.
مرد بيچاره گفت: قربان از اراده من خارج
بوده، من آن روز را انتخاب نکرده بودم. شايد زمانبندی پدرم اشتباه
بوده است. به هرحال من بیتقصيرم.
مقامی ديگر با تحکم گفت: معلوم میشود شما
خانوادگی، خلافکار و قانونشکن هستيد، آن هم در اين ديار که
قانونگرايی از اهميت ويژهای برخوردار است.
مرد بيچاره که درميان نگاههای مقامات
محصور شده بود گفت: عرض کردم، بنده گناهی ندارم شايد پدرم مقصر بوده
است.
مقام جواب داد: اين چه حرفی است شما
انگيزه جرم بودهايد.
مرد در دفاع از خود گفت: قربان شايد
انگيزههای ديگری هم وجود داشته باشد.
يکی از مشاورين مقامات رو به مرد کرد و
گفت: البته وجود انگيزههای ديگر در اين جرم محتمل است. اما از آنجا
که مراجع صالحه فقط با اسناد مثبته سروکار دارند ما برشما که ثمره
اين جرم هستيد تمرکز نموده و چنانچه مطلب و يا مدرکی دال بر
انگيزههای ديگر يافتيم به پرونده اضافه خواهيم نمود.
مرد که خود را در مخمصه ديد گفت: آخر
قربان چه جرمی، چه انگيزهای؟ اصلاً نمیفهمم!
رفيعالدوله رو به مشاور حقوقی خود نمود و
گفت: لطفا به متهم تفهيم اتهام نماييد.
مرد حقوقدان روبه متهم نموده با آرامش
توضيح داد که: از آنجا که جرم شما ترکيبی از چند جرم است تفهيم اتهام
کمی مشکل است. پس لطفاً با دقت گوش فرا دهيد و سخنان و جوابهای شما
میتواند بر عليه شما به کار گرفته شود. ورود شما در روز جمعه يعنی
روز تعطيل که کارکردن ممنوع بوده است به وقوع پيوسته و اين ورود
غيرقانونی اولين خلاف شماست. ثانياً اين ورود از کار مشترک عوامل
ديگر جرم نشأت میگيرد که دانسته يا ندانسته بگونهای زمانبندی
نمودهاند تا قانون اين ديار زيرپا گذارند. البته تحقيقات و
بازپرسیهای لازم بايد صورت گيرد تا مشخص گردد رضايت در کار مشترک
بوده ويا خير، و در صورت اثبات عدم رضايت هر يک از طرفين، طبق مادهای
از قانون همراه با تبصره مربوطه اين کار استثمار انسان بوسيله انسان
است که خلافی است بس سنگين.
مرد بيچاره که درمقابل آن همه مقام و
حقوقدان و مشاور زبانش بند آمده بود و نمیدانست چه بگويد، مات و
مبهوت به اين طرف و آن طرف نگاه میكرد و در فکر چارهای بوده که
رفيعالدوله ازاو پرسيد: پدر و مادرت چند فرزند داشتند؟ او که کمی هم
زبانش بند رفته بود گفت: قربان 14 فرزند، و جهت تلطيف روحيه مقامات و
شايد به دستآوردن دل آنها با صدای بلند گفت: قربان پدرم خط توليد
داشته.
صنيعالدوله با عصبانيت از جا بلند شد و
گفت: خط توليد؟ درست شنيدم خط توليد؟
مقامی ديگر گفت: بلی، خط توليد.
صنيعالدوله روبه مرد کرد و گفت: با
کدامين مجوز؟
مرد گفت: قربان اين توليد که مجوز شما را
نمیخواهد.
صنيعالدوله گفت: چه وقاحت و صراحتی در
اعلام جرم خود داريد! طبق قانون هرگونه توليدی در اين ديار بايد با
مجوز ما باشد تا مطمئن شويم از استانداردهای لازم برخوردار است.
طبيبالدوله نيز اضافه کرد: بله، اگر
توليدات غيراستاندارد باشند به سلامت مردم لطمه وارد میکنند.
مقامی ديگر گفت: مشاورين اطلاع میدهند که
پدر ايشان هيچگونه مجوز ثبت شدهای در دفاتر قانونی ما ندارند و اين
دال بر آن است که پدر ايشان در خلافکاری يد طولايی داشته است.
فلاحالدوله گفت: بازرسان ما هر چه سريعتر
بايد از محل توليد بازديد داشته باشند تا مطمئن شوند محل توليد از
نظر زيستمحيطی درجايی قرار گرفته است که به محيط زيست لطمه وارد
نمیکند.
رابطالدوله گفت: دستگاههای توليد نيز
بايد تست شوند تا ميزان تطابق آنها با استانداردهای اعلام شده از طرف
ما معلوم و مشخص گردد.
تجارالدوله گفت: دستگاههای توليد را
چگونه وارد کرده، لطفا در پرونده قيد فرمائيد که برگ سبز ورودی آنها
هر چه سريعتر ضميمه پرونده شود.
مرد بيچاره که مات و مبهوت يارای کلامی
نداشت برجای خود نشست تا همراه ضابطين قانون جهت حضور در محکمه حاضر
شود!